زبان ِ خوردن
طعم ِ بی مزه ی فلزیست تکراری
در چند و چونِ چایخوری
یا غذاخوری !
بالقوه بمبی جهت حمله ای محتمل ؛
انفجاری در من است ،
باروت به هم فشرده ای بدون ضامنی که ... ؛
احتمالا انتحاری در من است ،
نقشه ای شوم توی سرم
برای قتل کسی که ظاهرا خودم هستم .
و بر این اساس ، تروریست بی سابقه ای
دارای دو سرنخ نامشکوک
که به عقل هیچ کارآگاهی نمیرسم ؛
حتی وسط این کشت و کشتار
با این استعاره های خون گرفته ای که ...
دارم اعتراف میکنم خب ...
خانه خراب !
نزن !
از این زاویه
دوتا شاخ گُنده
روی شانه هایت
همینکه
شبیه کرگدنی درنده باشی
با نیش های دو سر
و گردنی به ارتفاع ِ زرافه ای به طول ِ دماغ ِ فیلهای ردیف ِ یک گله ی گُراز ِ معمولی
در اینطرف ِ آفریقای ِ بعدازظهر
و سوژه ای برای مستندی در دست اقدام ؛
یا احداث
توسط عقیل تشانی
از جنون ِ امشبی که ...
اگر جان به در ببرد،
سالم !
بستنی های گرمسیری است
در شعاعی فراتر از تخیلات استوایی یک اسکیمو
وقتی که اتفاقی برای زمین افتاده باشد ؛
وقتی که اتفاقی برای هندسه ی زمین افتاده باشد ...
که به نستعلیق هیچ ظرافتی نخورده
ناخن خنده های ِ پشت پرده ام .
بادام تلخ
حکایت سگرمه های من است
در ادامه ی آنچه به سطرهای کف دست تو مربوط میشود .
بیا بالاخره توافق کنیم کسی از کسی خجالت نکشد
بعد از نوشتن اینهمه " دوستت دارم " های هولکی ...
شهريور
شهرآورد نگاهت
سالگرد ترنم روياهاي كودكيت
كه تو در آن جان گرفتی
و من
در شب پر حلاوت چشمانت
دنيايم را نديده دوست داشتم
شکل گرفتی
در بستر واژه هاي زلالي كه پرندگان
از لبت دانه بر ميچيدند
و بال به بال پلك هاي لطيفت
پروانه هاي قشنگي به پرواز در مي آمدند
يادم مي آيد
شعر مي خواندي از لبان بسته ي شاعري كه لبهاي دوخته اش ...
و اينك تو بزرگ شدي
به شهريور ترانه هاي سبزي كه پيراهنت شده اند
به رنگ دقايق مانده اي
در آدينه ي عصري كه سادگي ات
موجها را بوسه باران مي كنند
آري
تو بزرگ شده اي
و از بوي كوچه هاي شب زده ي روستايي آمدي
كه اسفندت بهار يك انجمن باشد ...
------------------------------
( هر چند لایق اینهمه نبوده و نیستم ... سپاس حسین )
اینکه افیون ِ قلم
برای من اصلا نان نمی شود
و سراب ِ کاغذ هم لابد آب ؛
اینکه من اگر تمام خودم را هم
بتکانم توی این سطرها
دنیا
هیچ کجای چپش ، راست نخواهد نمی شود
و هیچ کجای راستش [که بخواهی ] کج ...
... لج کردنی هم در کار نیست / نبود
که ایندفعه واقعا حق با تو نبود / نیست بود !
بیا
سرت را صادقانه بگذار روی ریل ِ این عبور ِ شرور
بی ترسِ احتمالِ قطاری که جمجمه ی افکارت را ...
و دل بده
دل بده تا ... تا...
... تا دونقطه بگذارم آخر ِ این خطوط
و ضمانت کنم
با سحر ِ واژه هایی که بعد از آنِشان میآیم
آنچنان از روی سرت رد بشوم
که سوووووووووووووووووووت بکشی
مثل همان قطاری که حالا از سرت گذشته [ آب هم !]
و به اینجات رسیده ای ،
بعد از این ِ همین دونقطه :
تا ایستگاه بعدی ...
پس لرزه های دلت را
داااااااااااااااااااااااااااااااااغ می پاشند
روی اتوی پیراهنم .
طعم چای
از قرمز گونه های تو
با اضطراب دستانت
سوختن دارد
سلول های تنم !
به دقت
عاشقت بشوم
پشت ِسر ِ هم
هی دوستت داشته باشم
که خیلی حواسم به حدس های دور و برمان باشد ،
وقتی بیش از حدّ ِ حواسشان
به حدس های دور و بر ِ ماست .
باید
به شدّت ِ هر چه شدیدتر ببوسمت
که لحظه ای نفس نخورند ،
حتّای ِ نبض ِ لبهامان
از فرط ِ هُرم ِ هم ؛
که از دهن نیفتد این اشتیاق ِاشک آور
این تلاطم چسبنده
این اتفاق،
این اتفاق ِتپنده ...
باید وحشیانه لَمست کنم؛
به سیم آخر بزنم در بوئیدنت
که " مُدامم مست میدارد ... "* بشوم
از ترنّم موهات / از بشکن ِ ابروهات
باید
ناشیانه زُل بزنم
به عمق ِعشوه های شبََت
به لبَت
با تمام موجودی ام .
باید
که هوسناک بشوم در هَوات
باید همیشه همینطور
شاعرانه بمیرم
بَرات ...
-------------------------------------------------
* آقای حافظ
بوی دود
بوسه های زود زود
.
.
.
خوش گذشت
جاجرود ...
جای همه ی دوستای خوبم خالی ... شب شعر رؤِیایی بود ... بهمنی هم که حال داد اساس ...

معادله ی سنگینی است
حل این مسأله
که وقتی پای شعر بیاید وسط
تکلیف دستهای تو چه میشود
با در خودشان فشرده بی من
از هر زاویه ی دیدی که فرو فرستاده حضرت کریم
یا
رحیم ؟!
و طبع من که همیشه عبد ِمطیعی بوده در این گیر و دار ...
.
.
باید گناه کنم !
بستگی به تو دارم بستگی به چشمهای تو من وابسته ام به بستگی به لبهای تو بستگی دارم به اینکه تو چقدرم باشی من چقدرت شوم که بستگی به هم داشته شویم انباشته شویم از دلبستگی به هم ما وابستگی ترینیم به بستگی به هم ...
که هر چه
آنجا وُ
اینجا می کنم ،
همآنجایی ؛
هم اینجایی !
بيشتر كه به خودم خيره ميشوم
خودم ديده ميشود
كه مدام
خيره ميشود به خودم
خيره ميشود به خودش...
الّا به عقل ِ جنّ ِ خاکستری ِ شعرهای من !
؛ بی پدروُ مادر..........[ َ ت ] – خدا بیامرز –
همینطوری زورکی مُرد
از بس که تو شبها چقدر دیر به خانه نمی آمدی [اصلاً]
تا صبح ِ سه روز بعدترهم
اگر لَش ِ بی رمق ِ بدبویی
- دزدکی – سَرَک می کشید
از لای در ِ هال ِ همسایه ی باحال ِ بغلی
باز هم
حتما تو نبودی ! فتوشاپ تو بود !
؛ بی پدر و مادر .......[ َ ت ] – خدا بیامرز –
خیال میکرد تو داری بزرگ می شوی
دقیقا برعکس سرنوشت کرّه خر ِ افسانه ای قصه های قاسم قُلی
که با هر جفتکی به همه ثابت می کرد هنر ِ خریتش را
و سرانجام غم انگیزی که ...
نعره [ می کشیدی ] سیگار هم که مثل سگ !
از موسیقی سنتی هم که همیشه بَدَت می آمد !
؛ بی پدرو مادر ........[ َ ت ] – خدا بیامرز-
چقدر به خیلی چیزها فکر کرد ،
بعداً مُرد ؛
دقیقا برعکس تو که چقدر به هیچ چیز فکر نمی کنی
ولی هنوز هم زنده ای !
مثل جنّ بی عقل ِ خاکستری ِ شعرهای من !
-------------
بعضیا معتقدن عقیل تشانی تو شعر با حیوانات اهلی میونه خوبی داره ... نمیدونم !
سلام :اول اینکه تاریخ سرایش اثر مربوط میشه به بهار 84
دوم اینکه " بی پدر و مادر " فقط یه برخورد لفظی کوچولو با شخصیت مورد نظر تو اثر هست .
سوم اینکه چون احتمال دادم از جریان " کره خر قاسم قلی " برداشت بدی بشه بالاجبار اصل قضیه رو برای روشن شدن توی ادامه مطلب گذاشتم . حتما بخونیدش :
بی هوا می اُفـ...
...ـتاد ،
سیب ِ این اتفاق ِ نیمه کاره
از طبقه ی
چندم ِ
چشمانت ؛
تا تو جاهلانه باور کنی
" جاذبه ها همیشه برای افتادنند ! "
حضرت بی حوّا ! ،
آدم !
نـفـــس ، نفس نفس عمیــــــــق می شود برای من
نـگـــــــــاه ، نظر نظر دقیـــــــق می شود برای من
خیال ، واژه ، ســـــــطر ، عقده هـــــــــای نیمه شب
نیامده ، ندیده ، ناگهان رفیــــــــق می شود برای من
و لرزه ای که میشکافد این زمین ســـــــخت را که هر
دانه ریزه اش به حکم یک عتیــــق می شود برای من
بعید نیـــست عاقبت که گـــــــــــُر بگیرم از فشار ِ این
آتشینه عشوه های تو که منجنیق می شود برای من
" عقیل " نام ِ کوچک من است ؛ میشناسی اَم ، ولی
همین که بر زبان میآوری " علیق " می شود برای من!
و جمع می شونــــــد به یک اشاره عاشقانه های شب
تو شعر می شوی وُ وصف تو رقیق می شود برای من
گاهی برای یاد
فصلی که می وزد مرا
دربوسه های باد
گفتم بهانه ی منی
وقتی که بی ترانه ام
آواز نازکت پرید
از خواب کودکانه ام
خطی کشیدو رفت
خطی سفید و صاف
از گوشه ی لبت
تا مرز کوه قاف
بانوی بی ریای من
بانوی بادهای گرم
مثل زلال آب
نازکدلی و نرم
تو جاری شبانه ای
احساس شاعرانه ای
وقتی که بی ترانه ام
تنهاترین بهانه ای
زیباترین ترانه را
با تو سروده ام
با اینکه سالها
پیشت نبوده ام
آرام تر بخواب
ای التهاب ناب
نجوای جان من
شیرینی شراب
با تو همیشه ام
با تو ترانه وار
لمس دل منی
ای نبض بیقرار
خَرَم که از پُلَت ...
و پُلی که زیر خِرخِر خنده هایمان خراب شد ؛
وقتی
خَر تو خَر شدیم !
به گیسوان تو
مسحورِ کارِ خدا بشوم
- که چیکار کرده اوس کریم ؛
دَمِش گرم ! -
با این شلالی که از زاویه ی خیره گیِ من میگذرد
و این عطری که مُدام
دچارم میکند به شعر
به این نوشینه جُذام ...
ملایمِ لبانت آری
التهابِ بوسه ترین ترانه هاست
که می نویسم بر آب
بر شراب
بیا
عشوه کن به شیوه ی چشمهای خودت
و رد شو از کنار این لَشِ نیمه جان
هِی ناگهان ...
شیرین نگو !
بلایِ ناقُلایِ قصه ها
و بگو
اعتراف کن به اینکه چند متر مرده بودی
دراز به درازِ سالها
کنارِ دلتنگی ات که من بوده ام طبعا
و تو همیشه
شانه در شلال کشیده یا نکشیده
خمارِ خنده های یکریز توام
به خاطره ها که از نبودنت خفته اند
لَختی
خودمانی
بخند ...
در این سردِ پسینِ سیاه
کمانه می دهد
واژه های بی حصارِ بی نشانی ام را
:"شاعره ی باکره ی بی ترنّمِ تا لبانت
که ترک خورده ی کنارِ کدام خشمِ بی خانمانِ ظاهراً خانه داری ...؟!"
*
نه !
تو به گردن کسی حقّی نداری؛
هم بر گردنت کسی نداشته حقّی
حقّی...
حق همیشه به حق دار نمی رسیده ؛
هم دار به حق برای کسی خطّ نشان نمی کشیده ،
که دنیا از همه ی اوّلش
تا هنوزِ آخَرَش
هی همینطور حَق حَق
هِق هِق
می چرخیده و ُ...
می چر ...
می ...
**
تو گوشه گیر ترین گوشواره ی بی گناهِ زمینی ؛
هی نگو
نگو که:" نمی گذارند "،
" نمی بینی ".
***
به کجا می بَرَندَت
جبرِ این بوزینه های سیاه
که با ظریفِ نجیبِ انگشتانت
از لای ضخیمِ چنگالشان
کِشان کِشان می روی و ُ...
بی نشان می روی و ُ...
دلت خوش است وُ هی می روی وُ..
: " حلال کرده ام به این صیغه تو را...
که می روی وُ...
مبادا که شهوتِ لبانت به شُعاعِ دیدِ من بخورَد وُ...
مواظبِ خنده هایت باش که موش همیشه دیوار دارد وُ...
خدایی نکرده گوش به این نغمه های غیر مجاز وُ ..
وای بر تو اگر بشکنی بَدَنَت را برای ِ...
و خط خطی بکنی معادلاتِ صورتت را
که من غیرتم بِشَود بِزَنَم به سیمِ آخر وُ ..
کجایِ این خیابانِ بزرگ
کلبه ی محقّری وُ ..
بووووووووووووووووووووووووووق...."!
بیا که مایه ی آرامشِ منی وُ
من به تو غیرتم می شود
که می روی وُ........
به شیرین سیاسر
به شاعرانه های شیرین سیاسر
ش...
شیرین ندیده
فرهادِ کدام تیشه ای
از نجابتِ هفت پشتِ کدام ریشه ای
: ای شعر به شادمانه ات شاباش !
...باش با شبانه هایم
شاعرانه هایم ...
**
یواشکی قد میکشی از شانه های خودت
از نشانه های خودت
وشک میکنی کم کَمَک
به شانه های مشکوکی
که اجاره ات کرده اند تا بکِشی ِ شان
بی هیچ نشانه ای
هیچ بهانه ای
تو همیشه محکوم به در آدم شدنی
محکوم به شانه ی چپ ِ چسبیده به حوا شُدنَت ،
که شده ای !
و من به جدال این خرافه های عجیب
شنگولم از آدمیّتَم ...!
*
شیرین ِ در شعر
گمشده
با اشاره ی شصت انگشت ِ...
بشکن
بشکن از پشتِ هشتاد و هشت حاشیه.....تا...
این تویی و ُ
تمام ِ یک نبض ِ ناهوشیار ِ
شاعرانه شُدَنت ..
{ جوانی من به کنار }
جنس چشمهای تو
با بوی ِ بابونه ی اول بهار ُ
طعم ِ مطبوع ِ: " سلام !
صبح بخیر ِ
خروس ِ حتماً مال ِ همسایه
- که البته
دخترش و دو تا چشمی که داشت
به کنار ! ـ
باید بازار برمی داشت
ومشتری روی مشتری میکاشت
که تو الحق از نرگس شیراز هم
شیرازتری !
گولمان زدی
پدر ...
( پسر ...
روح القدس ... ! )
زبرم ...
زرنگم ...!